سلطان بغض

چ دنیایی  این دنیایی مزخرف .....حلالم کنید من رفتم واسه همیشه .....خیلی وقت رفتم ولی دلم یجا گیره امیدوارم موفق باشه هر جا هست خوشبخت باشه بای موفق باشید همتون 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ساعت 1:13 توسط عاطفه| |

 

 

قلم را روی کاغذ می گذارم...........برایت چند خطی می نگارم

به نام خالق وصل و جدایی...........به نام نامی پروردگــــــــارم

سلام ای نازنین بی وفایم...........سلامت هستی ای زیبا نگارم

اگر چه بینهایت دوری ازمن...........تو را تا بینهایت دوست دارم

نمی دانم کجا و در چه کاری...........نمی دانی کجا و در چه کارم

فقط امید وارم شاد باشی...........نه چون من که هزاران غصه دارم

اگر از حال من خواهی غمینم...........از آن روزی که رفتی بی قرارم

دگر خشکیده اشک دید گانم...........برای گریه اشکی هم ندارم

از آن روزی که رفتی تیره گشته...........تمام لحظه های روزگارم

لباس تیره بر تن می کنم چون...........برای مرگ عشقم سوگوارم

پس از تو روی لب لبخند مرده...........چو مجنون اسب ماتم را سوارم

تو را در خواب می بینم دمادم...........که با تو در کنار چشمه سارم

ولی از خواب برخیزم چو بی تو...........تصور می کنم بر تل خارم

برایت می نویسم تا بدانی...........حکایت های چشم اشکبارم

تمام اهل عالم را خبر کن...........که من دیوانهء چشمان یارم

خبر کن تا همه حالم ببینند...........مگر سنگم که تاب غصه آرم

تو احوال مرا از قاصدک پرس...........که او آگه بود از حال زارم

پس از تو روزن نوری ندیدم...........میان دخمهء تاریک و تارم

غمت همچون طنابی گشته لیلا...........مرا آویخته بر چوب دارم

در آخر آرزویم شادی توست...........تو را دست خدایم می سپارم

چرا اصلا برایت می نویسم...........منی که پیش تو ارزش ندارم

چو می دانم نخوانی نامه ام را...........من آن را لای دفتر می گذارم

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 13:54 توسط عاطفه| |

ببب

 

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

 

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

 

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

 

بهار رفت تو رفتی و هر چه بود گذشت

 

 شبی به عمرم اگر خوش گذشت آن شب بود

 

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

 

چه خاطرات خوشی بر دلم به جای گذاشت

 

                       شبی که با تو مرا در کنار  گذشت                        

 

      گشود بس گره آن شب زکار بسته ما       

 

  صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت

 

         مراست عکس تو یاد آور سفر آری        

 

                 چنان توانم ازین طرفه یاد بود گذشت                  

 

غمین مباش و میاندیش زین سفر

 
اگرچه بر دل نازک غمی است، گذشت...
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 13:0 توسط عاطفه| |

چجچج

 

چشم من، بیا منو یاری بکن

 گناهام خشکیده شد، کاری بکن

 غیر گریه، مگه کاری میشه کرد

   کاری از ما نمیاد، زاری بکن

    اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

     تا قیامت دل من گریه می خواد

      هرچی دریا رو زمین داره خدا

     با تموم ابرای آسمونا

    کاشکی میداد همه رو به چشم من

   تا چشمام به حال من گریه کنه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 تا قیامت دل من گریه می خواد

قصه ی گذشته های خوب من

 خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

  حالا باید سر رو زانوت بذارم

   تا قیامت اشک حسرت ببارم

    دل هیچکی مثل من غم نداره

     مثل من غربت و ماتم نداره

    حالا که گریه دوای دردمه

   چرا چشمم اشک شوق کم میاره

  خورشید روشن ما روز دیدم

 زیر اون ابرای سنگین کشیدم

همه جا رنگ سیاه ماتمه

 فرصت موندمون خیلی کمه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

   تا قیامت دل من گریه می خواد

    سرنوشت چشاش کوره نمی بینه

    زخم خنجرش می مونه تو سینه

    لب بسته، سینه ی غرق به خون

   قصه ی موندن آدم همینه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 تا قیامت دل من گریه می خواد

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 13:20 توسط عاطفه| |

جح

 

به سلامتیـــــ اونایی که عاشقن...

به سلامتیـــــ اونایی که جر عشقشون به کسی نگاه نمیکنن....

 

 

به سلامتیــــ پسری که وقتی یه داف و میبینه سرشو

 

میندازه پایین و صورت عشقشو تصور میکنه....

 

 

به سلامتیـــــ دختری که وقتی یه پسر بش شماره

میده بش محل نمیده و صدای عشقش تو گوشش میپیچه....

 

 

 به سلامتیـــ اونی که همیشه میخنده ولی تو دلش پر

 

غمه...

به سلامتیــــ اونی که هر جا میره یه خاطره از عشقش

داره....

 

به سلامتیـــــ خاطراتی که شیرین بودن ولی از اون

 

همه شیرینی فقط شوری اشکاش برامون مونده......

 

 

به سلامتیـــــ روزایی که از عسل شیرین تر بودن ولی

 

حالا جز تلخ کردن زندگیمون چیزی ندارن....

 

خاکستر سیگار

نوشته شده در شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:8 توسط عاطفه| |

غعغ

 

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:50 توسط عاطفه| |

ححح

 

آرزو کــــــــــــردی که روزی عاشقت عاقل شود       چــــارده شب صرف شد دیوانگی کامل شود
 
ماه می خواهد به رویت گـــــاه تشبیهش کنند      گـــــاه می‌خواهد به سوی ابرویت مایل شود
 
کفر می گویم ولی جا داشت با چشمـــــان تو     آیه‌ی تغییــــــــــــــــــــر قبله ناگهان نازل شود
 
لکه خونی در حصــــــــار سینه گاهی می تپید     عشق تو نگذاشت این بیچاره روزی دل شود
 
قلـعه‌ای از ماسه بود این‌دل که آبش برده است      سرنوشتش بود پابند لب ســـــــــــاحل شود
 
از همان اول اسیر موج و گــــــــــــــــــردابم هنوز     کار ما آســـــان نبود اول سپس مشکل شود
 
حسّ من در های‌و‌هوی شهر می‌دانی چه بود؟     کـــــودکی باشی که در بازار دستت ول شود
 
کاش در آوازهـــــــــــــــــــای خلوت دلتنگی اش    سهم ناچیزی برای شعــــــــــر من قائل شود
نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 18:10 توسط عاطفه| |

 

تصادف

 روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت


پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

 بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 12:51 توسط عاطفه| |

تنها

 

تنهای تنها میشوم

وقتی  که   میگیرد   دلم  تنهای  تنها  میشوم

شد  دل  اسیر  درد و غم  تنهای  تنها میشوم

حال مرا  از بیکسی  هرگز  نمی پرسد  کسی

از این  همه  جور و  ستم  تنهای تنها  میشوم

گیرد  که  باشد  قامتم  مانند  سروی   استوار

چون میشود از غصه خم   تنهای تنها  میشوم

ترس از فراق و بی کسی تنهائی و  دلواپسی

آندم  که  چیدم  روی  هم  تنهای تنها  میشوم

غم  چون  دلی  را بشکند با  دیده  گیرد  الفتی

بیرون  شود  از  چشم  نم  تنهای  تنها میشوم

وقتی  حریم  کبریا   بشکسته  از   جور  و  جفا

پا  میگذارم   در   حرم    تنهای   تنها    میشوم

هر  آنچه  بخشیدی به من یارب غم و اندوه بود

افزون  شود  لطف و  کرم  تنهای  تنها  میشوم

پائیزم و  با  شعر  خود  غم  روی  غم  انباشتم

چون  غم  نباشد  روی  غم  تنهای  تنها میشوم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۳ساعت 22:42 توسط عاطفه| |

دل

 

جانا کجا رفتی کجا ؟ ٬ با دل چه ها کردی  چه ها ؟

آوخ   دل  دیوانه   ر ا  ٬ با  غم   شکستی   بی وفا

صد  مرحبا   صد  آفرین   ٬ بر  مهر   تو   ای  نازنین

وقتی که  افتادم   زمین  ٬ دست  مرا   کردی  رها

گوئی  نمیخواهی  دگر  ٬ تا  با  تو  باشم  همسفر

آنکس   که   افتاد   از   نظر  ٬  دارد   سر   پر ماجرا

دل چون زغم آمد  به جان٬از کف  برون  شد ناگهان

کاری  به  جزء  آه و  فغان ٬ ناید  کنون  از دست ما

از هر چه خواهی کن حذر٬چیزی که میخواهی ببر 

اما  کمی   آهسته تر  ٬ تا  نشکنی   بشکسته   را

من شیشه ی بشکسته ام ٬کز زندگانی خسته ام

با غصه  عهدی  بسته ام ٬ کز او  نخواهم  شد جدا

افتاده   زیر   پای  تو    ٬  جان   میدهد   شیدای تو

بازنده   در   سودای   تو   ٬ دیگر   نمی خواهد  ترا

وقتی که در دنیا کسی ٬ جان میدهد از بی کسی

خواهی به فریادش رسی٬ بر او طلب مرگ از خدا

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۳ساعت 22:36 توسط عاطفه| |

 

مرگ من

 

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم

ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی

زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست نیققفتی

به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من

ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می ایی

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۳ساعت 1:37 توسط عاطفه| |


از مرگ نمی ترسم


من فقط نگرانم


که در شلوغی آن دنیا


تورا بین ازدهام جمعیت


پیدایت نکنم


نگرانم .......

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:32 توسط عاطفه| |





                        شـــــوق دیدار به اندازه برایـــــت دارم

                       بازهم قصه ی لیلـــی , غم مجنون , تقدیر                       داغ فـــــــــرهاد پـــرآوازه برایــــــــــت دارم                        خبرخودکشــی عاشـــــــــــق دیوانه شهر                        که شــــبی فاجعه میســـازه برایـــت دارم                        چند چــندیم دراین بازی بازنده کــــــشی                        توپ در داخــــــل دروازه برایــــــــــت دارم                        باز سیگار و دو خط حسرت و چند بیت سکوت
                      باز بــــــــاران غـــــــــزلی تازه برایــــــــت دارم ...
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:51 توسط عاطفه| |



توی یک بغض همیشه ، گریه هامو دوره کردی

جای خالی نگاهت ، میگه تو برنمی‌گردی

منمو یه بغض پنهون ، خاطراتی پاره پاره

عاشق و غمگین و تنها ، این چه رسم روزگاره

وقتی که تو هر ترانه ، من به تو نمی‌رسم باز

وقتی که یه دنیا راهه ، برسم به اوج آواز

دلم از دنیا می‌گیره ، شعر چشماتو می‌خونم

کاش ببینمت دوباره ، ولی افسوس … نمی‌تونم

دوباره بیا به خوابم ، ای تو تنها عشق نابم

بگو این قصه دروغه ، من کجای این سرابم

بگو این دخیل عشقو ، به کجای خونه بستی

که توی طلسم پائیز ، گم شدی ، رفتی ، شکستی

آسمون پشت و پناهت ، ای عزیز بی‌سرانجام

من رو این زمین تنها ، عاشقونه تو رو می‌خوام

حالا این ابر قدیمی ، دست رو شونه‌هام میذاره

سرنوشتمو می‌دونه ، که به حال من می‌باره

اقایی شعر منی تو ، اگه تنها اگه سردی

بغض بی‌وقفه‌ی بارون ، میگه تو برنمی‌گردی …


نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:47 توسط عاطفه| |


وقتی یه زن سیگار کشید:یعنی دیگه گریه

جواب نمیده.....

و وقتی یه مرد اشک ریخته بدون کار از سیگار

کشیدن گذشته.....


::

                 با سیگار کشیدن کسی مرد نشد ولی با نامردی خیلی ها سیگاری شدن . . . !


::


نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:47 توسط عاطفه| |

تیغ و رگ و مرگ

این است حقیقت عاشقی


همان بیت اول رگم را زدم

چه ترسی از این کارها داشتم

دلم پا نمیداد اما زدم

دوسه قطره که روی کاغد چکید

تو را توی خون دیدم و جا زدم

و خون بیشتر شد تو جاری شدی

لب کاغذم را کمی تازدم

و تو ریختی روی گلهای فرش

به این بخت کم رنگ تیپا زدم

حضور تو درخون من محو شد

ومن باز درعشق درجا زدم

وآنقدر مشتاق مردن شدم

که حتی خودم را به حاشا زدم

نگاهی به تیغ و نگاهی به رگ

دوباره دلم را به دریا زدم


نوشته شده در جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 13:38 توسط عاطفه| |


گفتم:میری؟



گفت:آره




گفتم:منم بیام؟




گفت:جایی که من میرم جای 2 نفره نه 3 نفر 




گفتم:برمی گردی؟ 




فقط خندید 




اشک توی چشمام حلقه زد 




سرمو پایین انداختم 




دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد




گفت:میری؟




گفتم:آره




گفت:منم بیام؟




گفتم:جایی که من میرم جای 1 نفره نه 2 نفر 




گفت:برمی گردی؟ 




گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره 




من رفتم اونم رفت ولی اون مدتهاست که برگشته 




و با اشک چشماش خاک مزارمو شستشو میده

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 16:26 توسط عاطفه| |

 

عکس عاشقانه

 

 
التماس کردم که یکشب لا اقل بیا تو خوابم
 
گفت که هذیون و تموم کن انگاری تبت شدیده
 
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
 
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
 
اونی که دوسش نداری دنبالت میاد تا اخر
 
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
 
 از اون روز که تو رفتی،دل من دیوونه تر شد
 
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
 
سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی،اما
 
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
 
تو من و گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
 
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:32 توسط عاطفه| |

 

 

 

                                           خسته‌تر از صدای من، گریه‌ی بی‌صدای تو
                                         حیف که مانده پیش من، خاطره‌ات به جای تو

.
رفتی و آشنای تو، بی‌تو غریب ماند و بس
قلب شکسته‌اش ولی پاک و نجیب ماند و بس

.
طعنه به ماجرا بزن، اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره کن، دل به ستاره‌ها بزن

.
تکیه به شانه‌ام بده، دل به ترانه‌ام بده
راوی آوارگی‌ام، راه به خانه‌ام بده

.
یک‌سره فتح می‌شوم، با تو اگر خطر کنم
سایه‌ی عشق می‌شوم، با تو اگر سفر کنم

.
شب‌شکن صد آینه با شب من چه می‌کنی؟
این همه نور داری و صحبت سایه می‌کنی

.
وقت غروب آرزو بهت مرا نظاره کن
با تو طلوع می‌کنم ولوله‌ای دوباره کن

.
با تو چه فرق می‌کند زنده و مرده بودنم
کاش خجل نباشم از زخم نخورده بودنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:10 توسط عاطفه| |

کارت پستال و عکس های جدید ویژه ماه محرم

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی 

 با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا

 تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

 

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن

عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

 

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم 

 راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

 

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش

عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

 

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

 در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

 

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش

فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

 

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم

گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

 

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق 

 عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

 

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) 

 گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:17 توسط عاطفه| |

 

دل من دیگر ان درد اشنا نیست

                         نگاهم دیگر ان برق بلا نیست

زمانی باز میگردم بسویت

                         که دیگر در دلم مهرو وفا نیست

جدایی نیست این دل رازغم ها

                         که بوی گل ز برگ گل جدا نیست

خوشا شبهای هجران غم دل

                          که در بزم محبت جز ریا نیست

شدم خاک ره میخانه چندی

                           ندانستم که درمستان صفا نیست

صفای خلوت دل را بنازم

                            که انجا یک سر مو هم خطا نیست

بگوش من مخوان افسانه ی عشق

                            که این بیگانه از دل ان هما نیست

نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:59 توسط عاطفه| |


تو خراب من آلوده مشو غم این پیکر فرسوده مخور

قصه ام بشنو و از یاد ببر بهر من غصه بیهوده نخور

..

تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم

تو به هر جا در پناهی من به دنیا بی پناهم

تو طلوع هر امیدی من غروبی نا امیدم

تو سپید و دل سیاهی من سیاه دل سپیدم

نه قراری نه دیاری که برام رو بگذارد

به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم

چه امیدی به سپیدی که به رنگ شب تارم

تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم

گنه تو بی گناهی . بی گنه غرق گناهم

تو طلوع هر امیدی . من غروبی نا امیدم

تو سپید و دل سیاهی . من سیاه دل سپیدم

..

شوق بودن بوده تنها اشتباهم

تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم

گنه تو بی گناهی به گنه غرق گناهم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:6 توسط عاطفه| |



کسی حالم نمی پرسه

 

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه

به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار

برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود

برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود

در این سرداب ظلمت نور راهی بود

در این اندوه غربت سرپناهی بود

شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد

کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد

اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم

مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:1 توسط عاطفه| |




تنهایی خیلی سخته دلهای ما با هم

دل از تو لبریزست

تنهای تنها هم


........



عشق من ! با تو نگاهم زیباست

ابرهای تیره ی غم رسواست

شعر و غزل بهانه اند که بگویم

آری ، بی تو این دل تنهاست


.........



امشب برای گریه ام یک شانه می خواهم که نیست

در این خرابات جهان یک خانه می خواهم که نیست

در غربت چشمان تو ، تنهاییم آواره شد

در وصف این نامردمان یک واژه می خواهم که نیست


........



مثل آتیش تو صحرا

یا که طوفان تو دریا

مثل ظلمت توی شب ها

جون به لب موندم و تنها


........


من تنهایم

تو هم تنهایی

بیا با هم تنها باشیم


........



اگه می دونستی چقدر تنهام

همیشه برام اشک می ریختی

اگه می دونستی همیشه اشک می ریزم

هیچوقت تنهام نمی ذاشتی


.......


راضیم به خوشبختیت حالا با هر کی باشه

گرچه دل من تنها شده

ولی یاد تو همیشه باهاشه


......



یکی تنهاست ، تنها اومده ، تنها مونده

تنها یه آرزو داره که تو تنهاش نذاری


.....


تو نباشی تا قیامت بی کسم

در تمام زندگی دلواپسم

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:57 توسط عاطفه| |



باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین می کنم

من می توانم می شود ، آرام تلقین می کنم



با عکس های دیگری تا صبح ، صحبت می کنم


با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزئین می کنم



سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روَم


نه شب دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم



حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شوم

فکری برای این دل ِ تنهای غمگین می کنم

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:38 توسط عاطفه| |




شبی تنها میان موجی از احساس

نوشتم قصه ای زیبا، ز شبهای غم و باران

نوشتم خاطراتم را

به روی لوحی از احساس


به یاد روز بارانی، به یاد لحظه ی آخر


به یاد آن نگاه گرم و شیرینت

شبی تا صبح لرزیدم

قدم هایت به یادم هست

و اما در کنار تو

قدمهایم که گویی در سرای نور

زمین را لمس میکردند


و من دور از تمام این جدایی ها


برایت گریه می کردم

کجایی بهترین من ؟

کجایی ای پر پرواز ؟

کجایی تو ؟ کجا ماندی ؟

چرا دوری ؟ چرا دوری و تنهایی ؟

بیا پایان غمهایم، بیا در اوج با من باش

مبادا بشکنی پیمان

مبادا از دلم دوری کنی یکدم

تو میدانی برای قصه های ما

نباشد خط پایانی، تو بشنو از دل تنگم

که تا هستم در این دنیا

به یادت می نویسم خاطراتم را ...

نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:41 توسط عاطفه| |




✖ بعد از تو دیگه مرد نیستم اگـﮧ بخندم✖
پسر : ضعیفـﮧ دلموטּ برات تنگ شده بود " اومدیم زیارتت ڪنیم!
دختر:تو باز گفتے ضعیفـﮧ ؟
پسر:خب منزل بگم چطوره ؟
دختر:وااااے از دست تو !!
پسر:باشـﮧ باشـﮧ ویڪتوریا خوبـﮧ ؟
دختر:اه اصلا باهات قهرم!!
پسر:باشـﮧ بابا " تو عزیز منے خوب شد؟ آشتے؟
دختر:آشتے " راستے گفتے دلت چے شده؟؟
پسر:دلم!؟ آها از دیشب تا حالا یڪم پیچ میده!!
دختر:واقعا ڪـﮧ!
پسر:خب چیـﮧ ؟ نمیگم مریضم اصلا " خوبـﮧ ؟
دختر:لوووووس!!
پسر:اے بابا ضعیفـﮧ اگـﮧ اینبار قهر ڪنے نازڪش ندارے ها!!
دختر:بازم گفت ایـטּ ڪلمه رو. . .!!
پسر:خب تقصیر خودتـﮧ میدونے اونایے رو ڪـﮧ دوست دارم اذیت میڪنم "
هے نقطه ضعف میدے دستم.
دختر:مـטּ از دست تو چیڪار کنم؟؟
پسر:شڪر خدا . . .! دلم پیچ میخورد چوטּ تو تب و تاب ملاقات تو بودم " لیلے قرטּ 21 مـטּ
دختر:چـﮧ دل قشنگے دارے تو چقد بـﮧ سادگے دلت حسودیم میشـﮧ
پسر:صفاے وجودت خانومم.
دختر:میدونے دلم تنگـﮧ براے اوטּ همـﮧ پیاده روے هاموטּ
براے سرڪ ڪشیدטּ تو مغازه ڪتاب فروشے و ورق زدטּ ڪتابها " براے بوے ڪاغذ
براے شونـﮧ بـﮧ شونـﮧ باهات راه رفتنو دیدטּ نگاه حسرت بار بقیـﮧ " آخـﮧ هیچ زنے مردے مثل مـטּ نداره.
پسر:میدونم میدونم منم دلم تنگـﮧ " براے دیدטּ آسموטּ تـــو چشماے تـُـ ،
براے بستنیهاے شاتوتے ڪـﮧ با هم میخوردیم
براے خونـﮧ اے ڪـﮧ توے خیال ساختـﮧ بودیم و مـטּ مردش بودم
دختر: یادتـﮧ همیشـﮧ بـﮧ مـטּ میگفتے خاتوטּ ؟
پسر:آره یادمـﮧ آخـﮧ تو منو یاد دخترهاے ابرو ڪموטּ قجرے مینداختے !!
دختر : ولے مـטּ ڪـﮧ بور بودم
پسر : باشـﮧ فرقے نمیڪنـﮧ .
دختر : آخ چـﮧ روزهایے بود دلم براے دستاے مردونت ڪـﮧ تو دستام گره میخورد تنگ شده مجنون مـטּ.
پسر:. . .
دختر:چت شد؟ چرا چیزے نمیگے ؟
پسر:. . .
دختر:نگاه ڪـטּ ببینم. . .!منو نگاه ڪـטּ .
پسر : . . .
دختر : الهے بمیرم چشات چرا نمناڪ شده ؟ الهے فدات بشم .
پسر : خدا نڪنـﮧ ( هق هق گریـﮧ )
دختر:چرا گریه میکنے؟!
پسر:چرا نڪنم؟ هــــآ ؟
دختر: مـטּ دوست ندارم مرد مـטּ گریـﮧ ڪنـﮧ .. جلوے ایـטּ همـﮧ" آدم بخند دیگـﮧ بخند زود باش
پسر:وقتے دستاتو ڪم دارم چطور بخندم ؟ ڪے اشڪامو ڪنار بزنـﮧ ڪـﮧ گریـﮧ نڪنم؟
دختر: اگـﮧ گریـﮧ ڪنے منم گریـﮧ میڪنما
پسر : باشـﮧ ... باشـﮧ .. تسلیم .. ولے نمیتونم بخندم .
دختر : آفریـטּ حالا بگو ببینم ڪادو ولنتایـטּ چے برام خریدے؟!
پسر : تو ڪـﮧ میدونے مـטּ از ایـטּ لوس بازیا خوشم نمیاد ولے امسال برات ڪادوے خوبے آوردم.
دختر : چے ؟ زود باش آب از لب و لوچه ام آویزوטּ شد
پسر : ....
دختر : بآز دوباره ساڪت شدے؟!
پسر : برات ڪادو ( هق هق گریـﮧ ) یڪ دستـﮧ گل گلایر !
یڪ شیشـﮧ گلاب
یڪ بغض طولانے آوردم
تڪ عروس گورستاטּ
5شنبه ها دیگـﮧ خیابونا بدوטּ تو صفایے نداره .
اینجا ڪنار خونـﮧ ے ابدیت میشینم و فاتحـﮧ میخونم
نـﮧ " اشڪ و فاتحـﮧ
نـﮧ " اشڪ ودلتنگے و فاتحـﮧ
نـﮧ " اشڪ و دلتنگے و فاتحـﮧ و خاطرات نـﮧ چنداטּ دور
اما نـﮧه ... خاتوטּ مـטּ و تو خیلے وقتـﮧ ڪـﮧ ...
آرام بخواب بانوے ڪوچ ڪرده ے مـטּ ...
دیگـﮧ نگراטּ قرص هاے نخوردم " لباس هاے اُتو نڪشیدم " صورت پف ڪرده ام از بیخوابیم نباش
نگراטּ خیره شدטּ مردم بـﮧ اشڪهاے مـטּ نباش
بعد از تو دیگه مرد نیستم اگـﮧ بخندم!
! بـہ دسـت خُدآیـے مے سپـآرمَتـ ڪـہ هـیـچ وَقـت تـو رآ بـہ دسـتٍ مـטּ نـسپـآرد


نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:32 توسط عاطفه| |

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم ؟

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم ؟

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ؟

تو همونی که واسم ، یه روزی زندگی بودی

توی رویاهای من ، عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره ، واسه ما یه عادته

چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو ؟

آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو ؟

دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده

چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم ؟؟؟؟


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:48 توسط عاطفه| |





خدا حافظ گل لادن تموم عاشقا باختند

ببین گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن

خدا حافظ گل پونه گل تنهای بی خونه

لا لایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

 

 

تو این رویای سر در گم خدا حافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم

خدا حافظ گل پونه که بارونی نمیتونه

طلسم رو بر داره از این پاییز دیوونه


 

خدا حافظ گل مریم گل مظلوم و پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو بر گردم

نشد تا بغض چشمات رو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شرم غم بارون رو بردارم

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:18 توسط عاطفه| |


قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:57 توسط عاطفه| |


آخرين مطالب
» پست خداحافظی حلالم کنید بای
» بازم کاغذ و قلم...........
» عهد شکن.....
» اونی ک رفته...........
» سلامتی........
» بی وفا..............
» عشق..........
» روزگار بی وفا
» تنهایی تنها میشوم.....
» سر پرماجرا...

Design By : RoozGozar.com