عهد شکن.....

ببب

 

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

 

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

 

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

 

بهار رفت تو رفتی و هر چه بود گذشت

 

 شبی به عمرم اگر خوش گذشت آن شب بود

 

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

 

چه خاطرات خوشی بر دلم به جای گذاشت

 

                       شبی که با تو مرا در کنار  گذشت                        

 

      گشود بس گره آن شب زکار بسته ما       

 

  صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت

 

         مراست عکس تو یاد آور سفر آری        

 

                 چنان توانم ازین طرفه یاد بود گذشت                  

 

غمین مباش و میاندیش زین سفر

 
اگرچه بر دل نازک غمی است، گذشت...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ساعت 13:0 توسط عاطفه |

اونی ک رفته...........

چجچج

 

چشم من، بیا منو یاری بکن

 گناهام خشکیده شد، کاری بکن

 غیر گریه، مگه کاری میشه کرد

   کاری از ما نمیاد، زاری بکن

    اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

     تا قیامت دل من گریه می خواد

      هرچی دریا رو زمین داره خدا

     با تموم ابرای آسمونا

    کاشکی میداد همه رو به چشم من

   تا چشمام به حال من گریه کنه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 تا قیامت دل من گریه می خواد

قصه ی گذشته های خوب من

 خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

  حالا باید سر رو زانوت بذارم

   تا قیامت اشک حسرت ببارم

    دل هیچکی مثل من غم نداره

     مثل من غربت و ماتم نداره

    حالا که گریه دوای دردمه

   چرا چشمم اشک شوق کم میاره

  خورشید روشن ما روز دیدم

 زیر اون ابرای سنگین کشیدم

همه جا رنگ سیاه ماتمه

 فرصت موندمون خیلی کمه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

   تا قیامت دل من گریه می خواد

    سرنوشت چشاش کوره نمی بینه

    زخم خنجرش می مونه تو سینه

    لب بسته، سینه ی غرق به خون

   قصه ی موندن آدم همینه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 تا قیامت دل من گریه می خواد

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393 ساعت 13:20 توسط عاطفه |

سلامتی........

جح

 

به سلامتیـــــ اونایی که عاشقن...

به سلامتیـــــ اونایی که جر عشقشون به کسی نگاه نمیکنن....

 

 

به سلامتیــــ پسری که وقتی یه داف و میبینه سرشو

 

میندازه پایین و صورت عشقشو تصور میکنه....

 

 

به سلامتیـــــ دختری که وقتی یه پسر بش شماره

میده بش محل نمیده و صدای عشقش تو گوشش میپیچه....

 

 

 به سلامتیـــ اونی که همیشه میخنده ولی تو دلش پر

 

غمه...

به سلامتیــــ اونی که هر جا میره یه خاطره از عشقش

داره....

 

به سلامتیـــــ خاطراتی که شیرین بودن ولی از اون

 

همه شیرینی فقط شوری اشکاش برامون مونده......

 

 

به سلامتیـــــ روزایی که از عسل شیرین تر بودن ولی

 

حالا جز تلخ کردن زندگیمون چیزی ندارن....

 

خاکستر سیگار

+ نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393 ساعت 12:8 توسط عاطفه |

بی وفا..............

غعغ

 

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 ساعت 13:50 توسط عاطفه |

عشق..........

ححح

 

آرزو کــــــــــــردی که روزی عاشقت عاقل شود       چــــارده شب صرف شد دیوانگی کامل شود
 
ماه می خواهد به رویت گـــــاه تشبیهش کنند      گـــــاه می‌خواهد به سوی ابرویت مایل شود
 
کفر می گویم ولی جا داشت با چشمـــــان تو     آیه‌ی تغییــــــــــــــــــــر قبله ناگهان نازل شود
 
لکه خونی در حصــــــــار سینه گاهی می تپید     عشق تو نگذاشت این بیچاره روزی دل شود
 
قلـعه‌ای از ماسه بود این‌دل که آبش برده است      سرنوشتش بود پابند لب ســـــــــــاحل شود
 
از همان اول اسیر موج و گــــــــــــــــــردابم هنوز     کار ما آســـــان نبود اول سپس مشکل شود
 
حسّ من در های‌و‌هوی شهر می‌دانی چه بود؟     کـــــودکی باشی که در بازار دستت ول شود
 
کاش در آوازهـــــــــــــــــــای خلوت دلتنگی اش    سهم ناچیزی برای شعــــــــــر من قائل شود
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ساعت 18:10 توسط عاطفه |

روزگار بی وفا

 

تصادف

 روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت


پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

 بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

+ نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 12:51 توسط عاطفه |

تنهایی تنها میشوم.....

تنها

 

تنهای تنها میشوم

وقتی  که   میگیرد   دلم  تنهای  تنها  میشوم

شد  دل  اسیر  درد و غم  تنهای  تنها میشوم

حال مرا  از بیکسی  هرگز  نمی پرسد  کسی

از این  همه  جور و  ستم  تنهای تنها  میشوم

گیرد  که  باشد  قامتم  مانند  سروی   استوار

چون میشود از غصه خم   تنهای تنها  میشوم

ترس از فراق و بی کسی تنهائی و  دلواپسی

آندم  که  چیدم  روی  هم  تنهای تنها  میشوم

غم  چون  دلی  را بشکند با  دیده  گیرد  الفتی

بیرون  شود  از  چشم  نم  تنهای  تنها میشوم

وقتی  حریم  کبریا   بشکسته  از   جور  و  جفا

پا  میگذارم   در   حرم    تنهای   تنها    میشوم

هر  آنچه  بخشیدی به من یارب غم و اندوه بود

افزون  شود  لطف و  کرم  تنهای  تنها  میشوم

پائیزم و  با  شعر  خود  غم  روی  غم  انباشتم

چون  غم  نباشد  روی  غم  تنهای  تنها میشوم

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ساعت 22:42 توسط عاطفه |

سر پرماجرا...

دل

 

جانا کجا رفتی کجا ؟ ٬ با دل چه ها کردی  چه ها ؟

آوخ   دل  دیوانه   ر ا  ٬ با  غم   شکستی   بی وفا

صد  مرحبا   صد  آفرین   ٬ بر  مهر   تو   ای  نازنین

وقتی که  افتادم   زمین  ٬ دست  مرا   کردی  رها

گوئی  نمیخواهی  دگر  ٬ تا  با  تو  باشم  همسفر

آنکس   که   افتاد   از   نظر  ٬  دارد   سر   پر ماجرا

دل چون زغم آمد  به جان٬از کف  برون  شد ناگهان

کاری  به  جزء  آه و  فغان ٬ ناید  کنون  از دست ما

از هر چه خواهی کن حذر٬چیزی که میخواهی ببر 

اما  کمی   آهسته تر  ٬ تا  نشکنی   بشکسته   را

من شیشه ی بشکسته ام ٬کز زندگانی خسته ام

با غصه  عهدی  بسته ام ٬ کز او  نخواهم  شد جدا

افتاده   زیر   پای  تو    ٬  جان   میدهد   شیدای تو

بازنده   در   سودای   تو   ٬ دیگر   نمی خواهد  ترا

وقتی که در دنیا کسی ٬ جان میدهد از بی کسی

خواهی به فریادش رسی٬ بر او طلب مرگ از خدا

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ساعت 22:36 توسط عاطفه |

چشم دل خون.....

 

مرگ من

 

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم

ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی

زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست نیققفتی

به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من

ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می ایی

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ساعت 1:37 توسط عاطفه |

مرگ من

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله ميزد خون شعر

خاك ميخواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يكسو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهد

بعد من با ياد من بيگانه اي

در بر آينه مي ماند به جاي

تار مويي نقش دستي شانه اي

مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پنهان ميشود

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره ميماند به چشم راهها

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگير خاك

بي تو دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من ميپوسد آنجا زير خاك

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم ميشويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ساعت 22:37 توسط عاطفه |

رسم عاشقی....

 
 

دلم میخواد بهت بگم.این رسم عاشقی نبود

هق هق آخر صدات ، براي قلب من نبود

دلم مي خواد بهت بگم ، اين روزا بي قرارتم

حتي اگه مي بيني تو ، اينجوري سرد و ساكتم

دلم مي خواد بهت بگم ، چرا صدام نمي كني

مثل گذشته هاي دور حتي نگام نمي كني

دلم مي خواد بهت بگم نبض نفسهاي مني

حتي اگه نبينمت ، هميشه روياي مني

دلم مي خواد بهت بگم ، از اين زمونه خسته ام

دراي قلبمو واسه همه ، به جز تو بسته ام

دلم مي خواد بهت بگم ؛ ديگه ترانه ندارم

اگه تو از پيشم بري بدون تو كم مي يارم

دلم مي خواد بهت بگم نرو ، ترو خدا بمون

اين همه بي قراري رو از توي چشم بخون

دلم مي خواد بهت بگم ، آره واسه چشات كمم

خودت كه بهتر مي دوني ، شريك درد و ماتمم

دلم مي خواد بهت بگم كنار لحظه هام بمون

اين همه اشك و حسرت رو ، از روي دلتنگي بدون

دلم مي خواد بهت بگم ، اگه تو تنهام بذاري

بايد براي قبر من گلاي مريم بياري
+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393 ساعت 20:7 توسط عاطفه |

یارم سیگارم.....

 

 

یارم سیگارم 
 

  چی شد که سیگاری شدی ؟   یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم...!!!   چی شد که ترک کردی؟   یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم...!!!   چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟   یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم...!!!   چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟   یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش…   اون تنها نبود ... !!!!!!!!!!!!   دل نوشته های تنهایی را بخوانید...   تنهایی این نیست که هیچکس اطرافت نباشه   این نیست که با کسی دوست نباشی   این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی   این نیست که کسی باهات حرف نزنه   این نیست که هیچوقت نتونی خوشحال باشی   این نیست که کسی دوستت نداشته باشه   تنهایی، یه حس درونیه   تنهایی یعنی هیچکس نمیفهمه چقدر حالت بده...

+ نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393 ساعت 21:42 توسط عاطفه |

ها نکشانی ب پشیمانیم...

 

 
با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام 

باز به دنبال پریشانی‌ام 

  طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست 

در پی ویران شدنی آنی‌ام   

  آمده‌ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام 

    دلخوش گرمای کسی نیستم 

آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام 

    آمده‌ام با عطش سال‌ها

  تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام 

    ماهی برگشته ز دریا شدم 

تا تو بگیری و بمیرانی‌ام   

  خوب‌ترین حادثه می‌دانمت

  خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟  

  حرف بزن ابر مرا باز کن

  دیر زمانی است که بارانی‌ام 

    حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست 

تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام 

    ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟ 
  ها نکشانی به پشیمانی‌ام!  

+ نوشته شده در جمعه دوم خرداد 1393 ساعت 12:36 توسط عاطفه |

تنهای تنها.........

 

 

 

نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست
تو از کی عاشقی ؟ این پرسش آیینه بود از من !
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ، مدت هاست
به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست
من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل
تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست
در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی
اگر جایی برای مرگ باشد ، زندگی زیباست !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ساعت 23:58 توسط عاطفه |

فراموشی مرگ بار.......


باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم

من میتوانم!میشود!

ارام تلقین میکنم

حالم.نه.اصلاخوب نیست...

تابعد بهتر میشود....

فکری برای این دل ارام غمگین میکنم

من می پذیرم رفته ای

و برنمی گردی همین

خود را برای درک این صدبار تحسین میکنم

کم کم ز یادم میروی

این روزگار رسم اوست

ای جمله را با تلخیش .صدبار تضمین میکنم


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 ساعت 0:4 توسط عاطفه |

m......d




+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 ساعت 18:49 توسط عاطفه |

شب غمگین فرهاد...





شبی غمگین تر از شبهای فرهاد
به یاد لحظه های رفته بر باد
به یاد سروهای سبز و عاشق
نشستم گریه کردم تا شقایق
صدایم یک نیستان بی قراری
غروب و حسرت و چشم انتظاری
به یادت ای عزیز نازنینم !
شبی تنها و خاکستر نشینم
از آن آتش که شب را شعله ور کرد
چه بر جا مانده جز خاکستر سرد
شکفته یاد گل در گریه هایم
پر از حرفم اگر چه بی صدایم
به سوگت ای چراغ خانه ی دل
چو کولی ای روم ، منزل به منزل
که تا شاید ز تو یابم نشانه
ز تو ای شاعر هر چه ترانه
تو را می پرسم از اندوه مهتاب
که می گرید به روی بستر آب
تمام چشم را من جستجویم
مگر یابم تو را در روبرویم

+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393 ساعت 14:12 توسط عاطفه |

روزت مبارک مادر......

به بهشت نمیروم

                        اگرمادر انجا نباشد

مادرای عزیز روزتون مبارک

+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393 ساعت 10:20 توسط عاطفه |

عزیزم سوختم......کجای اخ


شهر را آدم به آدم در پی ات جویا شدم

تا که یک شب دیدمت، دل باختم، رسوا شدم

با نگاهی ساده قلبم را گرفتی، خوب من!

فکر می‌کردم که من عاشق نِمی... امّا شدم!

مثل یک پروانه در شمع نگاهت سال ها

سوختم، امّا عزیزم! با تو من معنا شدم

گفته بودی در کنارت تا ابد هستم ولی

باز رفتی، باز ماندم، باز من تنها شدم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ساعت 11:50 توسط عاطفه |

گناه ادم .......


تهوع اور است این حال که محکومانه می خندیم...

به جای زندگی کردن به رویش چشم می بندیم...

کجای بخت ما لنگید که تا امروز لنگانیم...

شبیه بار کج هستیم که از مقصد گریزانیم...

همیشه نقش ما بوده سیاهی لشگر دشمن...

به روی اب میخوابند تمام ماهیان امشب...

چه تاوان بزرگی داشت همان یک سیب راچیدن...

گناه از حضرت ادم مجازاتش برای من...

گذشته ان زمان دیگر که روی دار ظالم بود...

که بین مردم دنیا عدالت شرط حاکم بود...

برای نسل مظلومان همیشه این امید باقیست...

میان تلخی دنیا خدا بی وقفه یک حامیست...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ساعت 14:50 توسط عاطفه |

سال نو مبارک ............

چه عجیب است رسم روزگار تویی که بهترین بهار را برایم

رقم زدی امسال با رفتنت بد ترین نوروز را تجربه میکنم

امید وارم شیرینی لحظهایت به اندازه تلخی لحظه هایم زیاد باشد ...

سال نو مبارک هرچند تلخ میگذره

+ نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393 ساعت 0:46 توسط عاطفه |

تولدم مبارک 21 اسفند


سوختم خاکسترم را باد برد  بهترین عشقم مرا از یاد برد

یخورده دیر ولی ما فراموش شدیم تولدم مبارک 21 اسفند

72

+ نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393 ساعت 0:30 توسط عاطفه |

سلامتی همه ی عاشقا....

خوندنش حوصله میخواد.......ولی اگه اشکت درنیومد
اسممو عوض میکنم خیلی قشنگه ........
 
میخوام از چندتا سلامتی بگم خیلی قشنگه .....
سلامتی پسری که یه روز عاشق شد...
سلامتی دختری که یه روز عاشق شد...
سلامتی پسری که حتی به اندازه ی یک نگاه هم به عشقش خیانت نکرد..
سلامتی دختری که هیچی کم نذاشت ..سلامتی عشق پاکشون..
سلامتی اون همه خاطره ها شیطنت ها دیوونه بازی ها ...
زیر بارون خیس شدن ها خیس شدن ها از سرما به خود لرزیدن ها..
سلامتی دوستی که زیر اب پسرو زد.....
سلامتی دختری که حرف دوست مثل خواهرشو باور کرد....
سلامتی دختری که بی خبرخطش خاموش شد...
سلامتی اون قسمها دوستدارمهای که هیچ وقت تحویل داده نشد...
سلامتی پسری که هرچی قسم خورد خواهش کرد اثری نداشت..
سلامتی دختری که باچشم خیس به پسر گفت ازت بدم میاد..
سلامتی پسری که رفت خدمت تا زود برگرده ودلشو بدست بیاره ..
و بره خاستگاری ..
سلامتی 21 ماه پست دادنا ولحظه شماری ها ودور بودن ها...
سلامتی روزی که پسر دعوت شد به جشن عقد عشقش....
سلامتی اون شب...............
سلامتی اون دوستایی که بخاطر پسر بغض اون خنده ی زوری ..
سلامتی عروسی که ماه شده بود....
سلامتی عاقد که امد.....
سلامتی بغض پسر.......سلامتی اون شناسنامه ها....
سلامتی بغض پسر ....سلامتی بار اول...
سلامتی بغض پسر ...سلامتی بار دوم...
سلامتی بغض پسر...سلامتی بار اخر.............
سلامتی بغض پسر....
سلامتی پلاک و زنجیری که پسر واسه زیر لفظی که یکی دیگه داد...
 سلامتی پسری که هنوز امید داشت که به عشقش برسه...
سلامتی اجازه بزرگترها....
سلامتی (((بله)))...
سلامتی بغض پسر ...
سلامتی چشم خیس دوستا.....
سلامتی بغض پسر....
سلامتی اون حلقه ای که جایگزین حلقه پسر شد.....
سلامتی ماشین عروس...
سلامتی سستی زانو.....
سلامتی سیاهی چشم ...
سلامتی اون شب ...
سلامتی پاکت سیگار ونخهای که بانخ قبلی روشن شد.....
سلامتی بغض پسری که تو ایینه شکست....
سلامتی فرداش...
سلامتی مهمونی که دختر گرفت....
سلامتی دوستای که جمع شدن...
سلامتی دوستی که به دختر گفت اون حرفو به دروغ گفت از روی حسادت...
سلامتی دختری که باتمام وجود گریه کرد.....
سلامتی تیغی که تیز بود.....
سلامتی رگ دست.....
سلامتی دختری که خودکشی کرد......
سلامتی لحظه ای که به پسر خبر دادن....
سلامتی ملاقات تو بیمارستان......
سلامتی اون 5و6 دیقه تنها با دختر......
سلامتی اون چشم های نیمه باز خیس....
سلامتی شرم دختر ...
سلامتی صبر پسر....
سلامتی قسمهای که پسر به دختر داد تا فراموش کنه که زندگیش خراب نشه...
سلامتی جون پسر....سلامتی قبول کردن دختر....سلامتی لحظه ی خداحافظی....
سلامتی چشمهای خیس.....سلامتی یه عمر تنهایی.....
سلامتی حرفهای که نمیشد گفت اما یه متن شد......
سلامتی خنده های کودکی که توی راه بود ...
سلامتی دختری که مادر شد...
سلامتی پسری که حسرت پدر شدن تا ابد به دلش موند....
سلامتی هق هق های که پست شد تا دلی اروم شه...
سلامتی لایکهای که زده شد........سلامتی امشب....
سلامتی همه ی عاشقای که به عشقشون نرسیدن و از دور نگران
 یکی یدونه شون بودن وبا بغض با سکوتشون گفتن اهای غریبه
این که دستش توی دستای توهست  همه ی دنیای منه خیلی مراقبش باش

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392 ساعت 11:50 توسط عاطفه |

مستان خدایی..............


دختری زیبا اسیر پدری عیاش بود .....

که درامدش فروش شبانه دخترش بود.دختر روزی گریزان از منزل پدرش نزد حاکم

پناه برد وقصه ی خود را بازگو کرد. حاکم دختر را نزد زاهد شهر به امانت سپرد

تا در امان باشد اما جناب زاهد همان شب اول کار دختر را...........

نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت ...وچهار پسر مست اورا نزدیک

کلبه خود یافتن و پرسیدن با این وضع در این سرما چیکار میکنی دختر از ترس

حیوانات بیشه و جانش گفت اری پدرم آن بود وزاهد از خیر حاکم چنان بی پناه

ماندم .پسر ها با کمی فکر و مکث و دیدن دختر نیمه برهنه او را گفتند

تو برو در منزل ما بخواب ما نیز می اییم دختر ترسان از اینکه با این

چهار پسر مست تا صبح چه کند بگذارند در کلبه خوابش برد

صبح که بیدار شد بر زیر و برش چهار پوستین برای حفظ سرما هست

و چهار پسر بیرون کلبه از سرما مرده اند بازگشت وبر در دروازه

شهر داد زد از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم   

خون صد زاهد به یک مست فدا خواهم کرد وسط کعبه

دو میخانه بنا خواهم کرد تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392 ساعت 20:13 توسط عاطفه |

باران وغریبه اشنا..............

دمش گرم…!!

باران را می گویم،!

به شانه ام زد و گفت: خسته شدی… امروز تو استراحت کن،من میبارم..



غریب آشنا:چه صادقانه پذیرفتم…چه فریبنده اغوشت برایم بازشد…چه ابلهانه باتوخوش بودم…

چه کودکانه همه چیزم شدی…چه زودنیازمندت شدم…چه حقیرانه ترکم کردی…

چه بی رحمانه می سوختم…ولی هنوزهم…دوستت دارم!


                                                 >>>>>>>>>>>

 بیزارم از این خوابها که هرشب مرا به آغوش تو می آورند و صبح با اشک از تو جدایم می کنند

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392 ساعت 14:21 توسط عاطفه |

روز بی تو بودن........


از مرگ نمی ترسم


من فقط نگرانم


که در شلوغی آن دنیا


تورا بین ازدهام جمعیت


پیدایت نکنم


نگرانم .......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 ساعت 12:32 توسط عاطفه |

شوق دیدار...........





                        شـــــوق دیدار به اندازه برایـــــت دارم

                       بازهم قصه ی لیلـــی , غم مجنون , تقدیر                       داغ فـــــــــرهاد پـــرآوازه برایــــــــــت دارم                        خبرخودکشــی عاشـــــــــــق دیوانه شهر                        که شــــبی فاجعه میســـازه برایـــت دارم                        چند چــندیم دراین بازی بازنده کــــــشی                        توپ در داخــــــل دروازه برایــــــــــت دارم                        باز سیگار و دو خط حسرت و چند بیت سکوت
                      باز بــــــــاران غـــــــــزلی تازه برایــــــــت دارم ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ساعت 14:51 توسط عاطفه |

بغض ناشناخته........



توی یک بغض همیشه ، گریه هامو دوره کردی

جای خالی نگاهت ، میگه تو برنمی‌گردی

منمو یه بغض پنهون ، خاطراتی پاره پاره

عاشق و غمگین و تنها ، این چه رسم روزگاره

وقتی که تو هر ترانه ، من به تو نمی‌رسم باز

وقتی که یه دنیا راهه ، برسم به اوج آواز

دلم از دنیا می‌گیره ، شعر چشماتو می‌خونم

کاش ببینمت دوباره ، ولی افسوس … نمی‌تونم

دوباره بیا به خوابم ، ای تو تنها عشق نابم

بگو این قصه دروغه ، من کجای این سرابم

بگو این دخیل عشقو ، به کجای خونه بستی

که توی طلسم پائیز ، گم شدی ، رفتی ، شکستی

آسمون پشت و پناهت ، ای عزیز بی‌سرانجام

من رو این زمین تنها ، عاشقونه تو رو می‌خوام

حالا این ابر قدیمی ، دست رو شونه‌هام میذاره

سرنوشتمو می‌دونه ، که به حال من می‌باره

اقایی شعر منی تو ، اگه تنها اگه سردی

بغض بی‌وقفه‌ی بارون ، میگه تو برنمی‌گردی …


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392 ساعت 12:47 توسط عاطفه |

سیگار .......مرگ


وقتی یه زن سیگار کشید:یعنی دیگه گریه

جواب نمیده.....

و وقتی یه مرد اشک ریخته بدون کار از سیگار

کشیدن گذشته.....


::

                 با سیگار کشیدن کسی مرد نشد ولی با نامردی خیلی ها سیگاری شدن . . . !


::


+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392 ساعت 14:47 توسط عاطفه |

تیغ و رگ و مرگ.....

تیغ و رگ و مرگ

این است حقیقت عاشقی


همان بیت اول رگم را زدم

چه ترسی از این کارها داشتم

دلم پا نمیداد اما زدم

دوسه قطره که روی کاغد چکید

تو را توی خون دیدم و جا زدم

و خون بیشتر شد تو جاری شدی

لب کاغذم را کمی تازدم

و تو ریختی روی گلهای فرش

به این بخت کم رنگ تیپا زدم

حضور تو درخون من محو شد

ومن باز درعشق درجا زدم

وآنقدر مشتاق مردن شدم

که حتی خودم را به حاشا زدم

نگاهی به تیغ و نگاهی به رگ

دوباره دلم را به دریا زدم


+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 13:38 توسط عاطفه |